A1 مکالمه A1 43 دقیقه مطالعه

۱۰۰ فعل مهم آلمانی همراه با مترادف و مثال

لیست ۱۰۰ فعل مهم آلمانی با مترادف‌ها و مثال‌ها

فعل معنی مترادف‌ها تفاوت‌های کاربردی و مثال‌ها
sein بودن existieren, sich befinden
  • sein: عمومی برای هر حالت بودن.
    مثال: Ich bin Student. (من دانشجو هستم.)
  • existieren: رسمی، برای وجود فلسفی/علمی.
    مثال: Aliens existieren vielleicht. (شاید موجودات فضایی وجود داشته باشند.)
  • sich befinden: برای مکان/وضعیت خاص.
    مثال: Das Buch befindet sich im Regal. (کتاب در قفسه است.)
haben داشتن besitzen, halten
  • haben: عمومی برای مالکیت.
    مثال: Er hat ein Auto. (او ماشین دارد.)
  • besitzen: رسمی، برای دارایی‌های مهم.
    مثال: Sie besitzt ein Haus. (او صاحب خانه است.)
  • halten: موقت، نگه‌داری فیزیکی.
    مثال: Ich halte den Stift. (قلم را در دست دارم.)
werden شدن sich entwickeln, sich verändern
  • werden: عمومی برای آینده/تغییر.
    مثال: Sie wird Ärztin. (او پزشک خواهد شد.)
  • sich entwickeln: رشد تدریجی.
    مثال: Er entwickelt sich schnell. (او سریع رشد می‌کند.)
  • sich verändern: هر نوع تغییر.
    مثال: Sein Stil verändert sich. (سبکش تغییر می‌کند.)
gehen رفتن laufen, sich bewegen
  • gehen: عمومی برای حرکت.
    مثال: Wir gehen zum Park. (به پارک می‌رویم.)
  • laufen: غیررسمی، راه رفتن/دویدن.
    مثال: Ich laufe zur Schule. (به مدرسه می‌دوم.)
  • sich bewegen: کلی، هر حرکت.
    مثال: Die Maschine bewegt sich nicht. (ماشین حرکت نمی‌کند.)
kommen آمدن ankommen, erscheinen
  • kommen: عمومی برای آمدن.
    مثال: Er kommt aus Berlin. (از برلین می‌آید.)
  • ankommen: رسیدن به مقصد.
    مثال: Der Zug kommt um 5 an. (قطار ساعت ۵ می‌رسد.)
  • erscheinen: رسمی، حضور/انتشار.
    مثال: Das Buch erscheint morgen. (کتاب فردا منتشر می‌شود.)
wissen دانستن kennen, verstehen
  • wissen: اطلاعات/حقایق.
    مثال: Weißt du die Antwort? (جواب را می‌دانی؟)
  • kennen: آشنایی با شخص/مکان.
    مثال: Ich kenne diese Stadt. (این شهر را می‌شناسم.)
  • verstehen: درک مفهوم.
    مثال: Ich verstehe die Regel. (قانون را می‌فهمم.)
denken فکر کردن nachdenken, überlegen
  • denken: عمومی برای فکر.
    مثال: Ich denke an dich. (به تو فکر می‌کنم.)
  • nachdenken: تأمل عمیق.
    مثال: Ich denke über das Problem nach. (درباره مشکل فکر می‌کنم.)
  • überlegen: بررسی گزینه‌ها.
    مثال: Wir überlegen, wohin wir reisen. (فکر می‌کنیم کجا سفر کنیم.)
sagen گفتن erzählen, mitteilen
  • sagen: عمومی برای گفتن.
    مثال: Sie sagt die Wahrheit. (حقیقت را می‌گوید.)
  • erzählen: غیررسمی، داستان‌گویی.
    مثال: Er erzählt eine Geschichte. (داستانی تعریف می‌کند.)
  • mitteilen: رسمی، اطلاع‌رسانی.
    مثال: Ich teile dir die Neuigkeiten mit. (اخبار را اطلاع می‌دهم.)
sprechen صحبت کردن reden, sich unterhalten
  • sprechen: رسمی، زبان/گفت‌وگو.
    مثال: Ich spreche Deutsch. (آلمانی صحبت می‌کنم.)
  • reden: غیررسمی، مکالمه معمولی.
    مثال: Wir reden über das Wetter. (درباره آب‌وهوا حرف می‌زنیم.)
  • sich unterhalten: گفت‌وگوی دوطرفه.
    مثال: Wir unterhalten uns gut. (خوب گپ می‌زنیم.)
sehen دیدن schauen, betrachten
  • sehen: عمومی برای دیدن.
    مثال: Er sieht einen Film. (فیلم می‌بیند.)
  • schauen: غیررسمی، نگاه کردن.
    مثال: Ich schaue aus dem Fenster. (از پنجره نگاه می‌کنم.)
  • betrachten: مشاهده دقیق.
    مثال: Er betrachtet das Gemälde. (به نقاشی نگاه می‌کند.)
finden پیدا کردن entdecken, ausfindig machen
  • finden: عمومی برای یافتن.
    مثال: Ich finde meinen Schlüssel nicht. (کلیدم را پیدا نمی‌کنم.)
  • entdecken: اکتشاف جدید.
    مثال: Wir entdecken eine neue Stadt. (شهر جدیدی کشف می‌کنیم.)
  • ausfindig machen: جستجوی دقیق.
    مثال: Ich mache seine Adresse ausfindig. (آدرسش را پیدا می‌کنم.)
nehmen گرفتن ergreifen, mitnehmen
  • nehmen: عمومی برای گرفتن.
    مثال: Nimm das Buch! (کتاب را بردار!)
  • ergreifen: رسمی، فرصت‌ها.
    مثال: Er ergreift die Chance. (فرصت را غنیمت می‌شمارد.)
  • mitnehmen: بردن همراه.
    مثال: Ich nehme den Regenschirm mit. (چتر را با خودم می‌برم.)
geben دادن schenken, überreichen
  • geben: عمومی برای دادن.
    مثال: Gib mir Wasser! (آب بده!)
  • schenken: هدیه دادن.
    مثال: Ich schenke dir ein Buch. (به تو کتاب هدیه می‌دهم.)
  • überreichen: رسمی، تقدیم.
    مثال: Er überreicht den Preis. (جایزه را تقدیم می‌کند.)
lernen یاد گرفتن studieren, sich aneignen
  • lernen: عمومی برای یادگیری.
    مثال: Ich lerne Deutsch. (آلمانی یاد می‌گیرم.)
  • studieren: آکادمیک.
    مثال: Sie studiert Medizin. (پزشکی می‌خواند.)
  • sich aneignen: خودآموز.
    مثال: Er eignet sich die Sprache an. (زبان را یاد می‌گیرد.)
arbeiten کار کردن tätig sein, sich beschäftigen
  • arbeiten: عمومی برای کار.
    مثال: Er arbeitet im Büro. (در اداره کار می‌کند.)
  • tätig sein: رسمی، حرفه خاص.
    مثال: Er ist als Arzt tätig. (به‌عنوان پزشک فعال است.)
  • sich beschäftigen: فعالیت/سرگرمی.
    مثال: Ich beschäftige mich mit Kunst. (با هنر سرگرمم.)
schreiben نوشتن verfassen, notieren
  • schreiben: عمومی برای نوشتن.
    مثال: Ich schreibe einen Brief. (نامه می‌نویسم.)
  • verfassen: رسمی، متون طولانی.
    مثال: Er verfasst einen Bericht. (گزارش می‌نویسد.)
  • notieren: یادداشت کوتاه.
    مثال: Ich notiere die Adresse. (آدرس را یادداشت می‌کنم.)
lesen خواندن studieren, durchsehen
  • lesen: عمومی برای خواندن.
    مثال: Sie liest ein Buch. (کتاب می‌خواند.)
  • studieren: مطالعه آکادمیک.
    مثال: Ich studiere die Notizen. (یادداشت‌ها را مطالعه می‌کنم.)
  • durchsehen: مرور سریع.
    مثال: Ich sehe die Dokumente durch. (اسناد را مرور می‌کنم.)
kaufen خریدن erwerben, ankaufen
  • kaufen: عمومی برای خرید.
    مثال: Ich kaufe Brot. (نان می‌خرم.)
  • erwerben: رسمی، دارایی مهم.
    مثال: Er erwirbt ein Grundstück. (زمینی می‌خرد.)
  • ankaufen: تجاری/عمده.
    مثال: Die Firma kauft Material an. (شرکت مواد می‌خرد.)
essen خوردن speisen, verzehren
  • essen: عمومی برای خوردن.
    مثال: Wir essen Pizza. (پیتزا می‌خوریم.)
  • speisen: رسمی، رستوران.
    مثال: Wir speisen im Restaurant. (در رستوران غذا می‌خوریم.)
  • verzehren: رسمی، مصرف.
    مثال: Er verzehrt die Suppe. (سوپ را می‌خورد.)
trinken نوشیدن schlucken, genießen
  • trinken: عمومی برای نوشیدن.
    مثال: Er trinkt Kaffee. (قهوه می‌نوشد.)
  • schlucken: سریع/غیررسمی.
    مثال: Er schluckt das Wasser. (آب را قورت می‌دهد.)
  • genießen: با لذت.
    مثال: Ich genieße den Wein. (از شراب لذت می‌برم.)
helfen کمک کردن unterstützen, beistehen
  • helfen: عمومی برای کمک.
    مثال: Kannst du mir helfen? (می‌توانی کمک کنی؟)
  • unterstützen: رسمی، پشتیبانی مالی/حرفه‌ای.
    مثال: Die Firma unterstützt das Projekt. (شرکت از پروژه حمایت می‌کند.)
  • beistehen: عاطفی/معنوی.
    مثال: Er steht mir in der Krise bei. (در بحران کنارم است.)
schlafen خوابیدن ruhen, schlummern
  • schlafen: عمومی برای خواب.
    مثال: Ich schlafe gut. (خوب می‌خوابم.)
  • ruhen: استراحت کلی.
    مثال: Ich ruhe am Nachmittag. (بعدازظهر استراحت می‌کنم.)
  • schlummern: چرت کوتاه.
    مثال: Er schlummert auf dem Sofa. (روی مبل چرت می‌زند.)
spielen بازی کردن sich vergnügen, musizieren
  • spielen: عمومی برای بازی.
    مثال: Die Kinder spielen Fußball. (بچه‌ها فوتبال بازی می‌کنند.)
  • sich vergnügen: سرگرمی کلی.
    مثال: Wir vergnügen uns im Park. (در پارک سرگرم می‌شویم.)
  • musizieren: نواختن موسیقی.
    مثال: Er musiziert am Klavier. (پیانو می‌نوازد.)
laufen دویدن/راه رفتن rennen, gehen
  • laufen: عمومی برای حرکت با پا.
    مثال: Er läuft schnell. (سریع می‌دود.)
  • rennen: دویدن سریع.
    مثال: Die Kinder rennen im Garten. (بچه‌ها در باغ می‌دوند.)
  • gehen: راه رفتن آرام.
    مثال: Ich gehe langsam. (آرام راه می‌روم.)
fragen پرسیدن nachfragen, erfragen
  • fragen: عمومی برای سؤال.
    مثال: Ich frage den Lehrer. (از معلم سؤال می‌کنم.)
  • nachfragen: پیگیری جزئیات.
    مثال: Ich frage nach dem Preis. (درباره قیمت سؤال می‌کنم.)
  • erfragen: رسمی، کسب اطلاعات.
    مثال: Er erfragt die Öffnungszeiten. (ساعات کاری را جویا می‌شود.)
antworten پاسخ دادن erwidern, reagieren
  • antworten: عمومی برای پاسخ.
    مثال: Er antwortet schnell. (سریع پاسخ می‌دهد.)
  • erwidern: پاسخ کوتاه/مستقیم.
    مثال: Sie erwidert nichts. (چیزی پاسخ نمی‌دهد.)
  • reagieren: واکنش کلی.
    مثال: Er reagiert auf die Kritik. (به انتقاد واکنش نشان می‌دهد.)
verstehen فهمیدن begreifen, nachvollziehen
  • verstehen: عمومی برای درک.
    مثال: Ich verstehe dich. (حرفت را می‌فهمم.)
  • begreifen: درک عمیق.
    مثال: Er begreift das Konzept. (مفهوم را درک می‌کند.)
  • nachvollziehen: فهم منطقی.
    مثال: Ich kann das nachvollziehen. (می‌توانم این را بفهمم.)
bleiben ماندن verweilen, sich aufhalten
  • bleiben: عمومی برای ماندن.
    مثال: Ich bleibe hier. (اینجا می‌مانم.)
  • verweilen: درنگ کوتاه/شاعرانه.
    مثال: Er verweilt im Café. (در کافه درنگ می‌کند.)
  • sich aufhalten: اقامت طولانی.
    مثال: Sie hält sich in Berlin auf. (در برلین اقامت دارد.)
lieben دوست داشتن mögen, verehren
  • lieben: عاطفی/عمیق.
    مثال: Ich liebe Musik. (موسیقی را دوست دارم.)
  • mögen: دوست داشتن معمولی.
    مثال: Ich mag Pizza. (پیتزا دوست دارم.)
  • verehren: احترام/ستایش.
    مثال: Er verehrt seinen Lehrer. (معلمش را ستایش می‌کند.)
anrufen تماس گرفتن telefonieren, kontaktieren
  • anrufen: عمومی برای تماس تلفنی.
    مثال: Ich rufe dich an. (باهات تماس می‌گیرم.)
  • telefonieren: گفت‌وگوی تلفنی.
    مثال: Er telefoniert mit seiner Mutter. (با مادرش تلفنی حرف می‌زند.)
  • kontaktieren: رسمی، هر نوع تماس.
    مثال: Ich kontaktiere den Chef. (با رئیس تماس می‌گیرم.)
können توانستن vermögen
  • können: عمومی برای توانایی.
    مثال: Ich kann schwimmen. (می‌توانم شنا کنم.)
  • vermögen: رسمی، توان مالی/فکری.
    مثال: Er vermag das Problem zu lösen. (او قادر است مشکل را حل کند.)
müssen باید sollen
  • müssen: الزام قوی.
    مثال: Ich muss gehen. (باید بروم.)
  • sollen: توصیه/وظیفه ضعیف‌تر.
    مثال: Du sollst pünktlich sein. (باید سر وقت باشی.)
wollen خواستن begehren
  • wollen: عمومی برای خواسته.
    مثال: Ich will reisen. (می‌خواهم سفر کنم.)
  • begehren: رسمی، آرزوی قوی.
    مثال: Er begehrt Ruhm. (او آرزوی شهرت دارد.)
dürfen اجازه داشتن erlaubt sein
  • dürfen: عمومی برای اجازه.
    مثال: Darf ich rauchen? (می‌توانم سیگار بکشم؟)
  • erlaubt sein: رسمی، قوانین.
    مثال: Rauchen ist hier erlaubt. (سیگار کشیدن اینجا مجاز است.)
sollen باید müssen
  • sollen: توصیه/وظیفه.
    مثال: Du sollst kommen. (باید بیایی.)
  • müssen: الزام قوی‌تر.
    مثال: Ich muss arbeiten. (باید کار کنم.)
mögen دوست داشتن lieben
  • mögen: دوست داشتن معمولی.
    مثال: Ich mag Filme. (فیلم دوست دارم.)
  • lieben: عاطفی/عمیق.
    مثال: Ich liebe meine Familie. (خانواده‌ام را دوست دارم.)
anfangen شروع کردن beginnen
  • anfangen: غیررسمی، روزمره.
    مثال: Wir fangen an. (شروع می‌کنیم.)
  • beginnen: رسمی، متون نوشتاری.
    مثال: Das Projekt beginnt morgen. (پروژه فردا آغاز می‌شود.)
aufhören متوقف کردن beenden
  • aufhören: غیررسمی، توقف فعالیت.
    مثال: Er hört auf zu reden. (صحبت را متوقف می‌کند.)
  • beenden: رسمی، پایان پروژه.
    مثال: Wir beenden die Arbeit. (کار را تمام می‌کنیم.)
warten منتظر ماندن erwarten
  • warten: انتظار فیزیکی.
    مثال: Ich warte auf den Bus. (منتظر اتوبوسم.)
  • erwarten: انتظار ذهنی/رسمی.
    مثال: Ich erwarte eine Antwort. (منتظر پاسخم.)
suchen جستجو کردن aussuchen
  • suchen: عمومی برای جستجو.
    مثال: Ich suche mein Handy. (دنبال گوشیم می‌گردم.)
  • aussuchen: انتخاب از گزینه‌ها.
    مثال: Ich suche ein Geschenk aus. (هدیه‌ای انتخاب می‌کنم.)
fahren رانندگی/سفر reisen
  • fahren: با وسیله نقلیه.
    مثال: Er fährt nach Berlin. (به برلین می‌رود.)
  • reisen: سفر کلی/طولانی.
    مثال: Wir reisen nach Italien. (به ایتالیا سفر می‌کنیم.)
fliegen پرواز کردن reisen
  • fliegen: پرواز با هواپیما.
    مثال: Wir fliegen nach Spanien. (به اسپانیا پرواز می‌کنیم.)
  • reisen: سفر کلی.
    مثال: Er reist durch Europa. (در اروپا سفر می‌کند.)
aussehen به نظر آمدن erscheinen
  • aussehen: ظاهر شخصی.
    مثال: Du siehst gut aus. (خوب به نظر می‌رسی.)
  • erscheinen: حضور/انتشار رسمی.
    مثال: Er erscheint im Fernsehen. (در تلویزیون ظاهر می‌شود.)
fühlen احساس کردن spüren
  • fühlen: عمومی برای احساس.
    مثال: Ich fühle mich glücklich. (احساس خوشحالی می‌کنم.)
  • spüren: حس فیزیکی/عاطفی قوی.
    مثال: Ich spüre die Kälte. (سرما را حس می‌کنم.)
vergessen فراموش کردن übersehen
  • vergessen: عمومی برای فراموشی.
    مثال: Ich habe das vergessen. (این را فراموش کردم.)
  • übersehen: نادیده گرفتن غیرعمدی.
    مثال: Ich habe den Fehler übersehen. (اشتباه را نادیده گرفتم.)
erinnern به خاطر آوردن sich entsinnen
  • erinnern: عمومی برای یادآوری.
    مثال: Erinnere dich an mich! (من را به خاطر بیاور!)
  • sich entsinnen: رسمی/شاعرانه.
    مثال: Er entsinnt sich seiner Kindheit. (کودکی‌اش را به یاد می‌آورد.)
hören شنیدن lauschen
  • hören: عمومی برای شنیدن.
    مثال: Ich höre Musik. (موسیقی گوش می‌دهم.)
  • lauschen: گوش دادن با دقت.
    مثال: Er lauscht den Vögeln. (به پرنده‌ها گوش می‌دهد.)
zeigen نشان دادن vorführen
  • zeigen: عمومی برای نشان دادن.
    مثال: Er zeigt mir ein Foto. (عکسی به من نشان می‌دهد.)
  • vorführen: رسمی، ارائه/نمایش.
    مثال: Er führt einen Film vor. (فیلمی نمایش می‌دهد.)
lachen خندیدن schmunzeln
  • lachen: خنده بلند/عمومی.
    مثال: Sie lacht laut. (بلند می‌خندد.)
  • schmunzeln: لبخند آرام.
    مثال: Er schmunzelt über den Witz. (به شوخی لبخند می‌زند.)
weinen گریه کردن schluchzen
  • weinen: عمومی برای گریه.
    مثال: Das Kind weint. (بچه گریه می‌کند.)
  • schluchzen: هق‌هق شدید.
    مثال: Sie schluchzt vor Trauer. (از غصه هق‌هق می‌کند.)
bringen آوردن mitbringen
  • bringen: عمومی برای آوردن.
    مثال: Bring mir ein Geschenk! (هدیه بیاور!)
  • mitbringen: همراه آوردن.
    مثال: Ich bringe Kuchen mit. (کیک می‌آرم.)
schicken فرستادن versenden
  • schicken: عمومی برای فرستادن.
    مثال: Ich schicke einen Brief. (نامه می‌فرستم.)
  • versenden: رسمی، ارسال پستی.
    مثال: Die Firma versendet Pakete. (شرکت بسته‌ها را ارسال می‌کند.)
öffnen باز کردن aufschließen
  • öffnen: عمومی برای باز کردن.
    مثال: Ich öffne die Tür. (در را باز می‌کنم.)
  • aufschließen: باز کردن قفل.
    مثال: Er schließt das Tor auf. (دروازه را باز می‌کند.)
schließen بستن zumachen
  • schließen: عمومی برای بستن.
    مثال: Schließe das Fenster! (پنجره را ببند!)
  • zumachen: غیررسمی/روزمره.
    مثال: Mach die Tür zu! (در را ببند!)
klettern بالا رفتن steigen
  • klettern: بالا رفتن فیزیکی.
    مثال: Er klettert auf den Berg. (از کوه بالا می‌رود.)
  • steigen: صعود کلی/رسمی.
    مثال: Er steigt auf die Leiter. (از نردبان بالا می‌رود.)
springen پریدن hüpfen
  • springen: پریدن عمومی.
    مثال: Die Kinder springen. (بچه‌ها می‌پرند.)
  • hüpfen: جهیدن غیررسمی.
    مثال: Der Hase hüpft im Gras. (خرگوش در چمن می‌جهد.)
schwimmen شنا کردن treiben
  • schwimmen: عمومی برای شنا.
    مثال: Ich schwimme im See. (در دریاچه شنا می‌کنم.)
  • treiben: شنا در آب/شاعرانه.
    مثال: Die Blätter treiben im Wasser. (برگ‌ها در آب شناورند.)
tanzen رقصیدن sich bewegen
  • tanzen: رقص مشخص.
    مثال: Wir tanzen Salsa. (سالسا می‌رقصیم.)
  • sich bewegen: حرکت ریتمیک.
    مثال: Er bewegt sich zur Musik. (با موسیقی حرکت می‌کند.)
singen آواز خواندن trällern
  • singen: عمومی برای آواز.
    مثال: Sie singt schön. (زیبا آواز می‌خواند.)
  • trällern: آواز شاد/غیررسمی.
    مثال: Er trällert ein Lied. (آواز شادی می‌خواند.)
malen نقاشی کردن zeichnen
  • malen: نقاشی رنگی.
    مثال: Ich male ein Bild. (نقاشی می‌کشم.)
  • zeichnen: طراحی خطی/دقیق.
    مثال: Er zeichnet ein Porträt. (پرتره‌ای طراحی می‌کند.)
reisen سفر کردن unterwegs sein
  • reisen: عمومی برای سفر.
    مثال: Wir reisen nach Italien. (به ایتالیا سفر می‌کنیم.)
  • unterwegs sein: در حال سفر.
    مثال: Er ist unterwegs nach Paris. (به سمت پاریس در راه است.)
besuchen بازدید کردن aufsuchen
  • besuchen: عمومی برای دیدار.
    مثال: Ich besuche meine Oma. (به دیدن مادربزرگم می‌روم.)
  • aufsuchen: رسمی، مکان/شخص خاص.
    مثال: Er sucht einen Arzt auf. (به دیدن پزشک می‌رود.)
treffen ملاقات کردن sich begegnen
  • treffen: عمومی برای ملاقات.
    مثال: Wir treffen uns um 5. (ساعت ۵ همدیگر را می‌بینیم.)
  • sich begegnen: اتفاقی/شاعرانه.
    مثال: Wir begegnen uns im Park. (در پارک همدیگر را دیدیم.)
kennen شناختن wissen
  • kennen: آشنایی با شخص/مکان.
    مثال: Ich kenne ihn. (او را می‌شناسم.)
  • wissen: دانستن اطلاعات.
    مثال: Ich weiß seinen Namen. (اسمایش را می‌دانم.)
liegen دراز کشیدن ruhen
  • liegen: عمومی برای موقعیت.
    مثال: Das Buch liegt auf dem Tisch. (کتاب روی میز است.)
  • ruhen: استراحت کلی.
    مثال: Er ruht auf dem Sofa. (روی مبل استراحت می‌کند.)
sitzen نشستن sich niederlassen
  • sitzen: عمومی برای نشستن.
    مثال: Er sitzt auf dem Stuhl. (روی صندلی نشسته.)
  • sich niederlassen: رسمی، جاگیر شدن.
    مثال: Sie lassen sich im Café nieder. (در کافه می‌نشینند.)
stehen ایستادن sich erheben
  • stehen: عمومی برای ایستادن.
    مثال: Ich stehe vor der Tür. (جلوی در ایستاده‌ام.)
  • sich erheben: رسمی، برخاستن.
    مثال: Er erhebt sich vom Stuhl. (از صندلی بلند می‌شود.)
ziehen کشیدن zerren
  • ziehen: عمومی برای کشیدن.
    مثال: Er zieht den Wagen. (گاری را می‌کشد.)
  • zerren: کشیدن با زور.
    مثال: Er zerrt am Seil. (طناب را با زور می‌کشد.)
drücken فشار دادن pressen
  • drücken: عمومی برای فشار.
    مثال: Drück den Knopf! (دکمه را فشار بده!)
  • pressen: فشردن شدید.
    مثال: Er presst den Saft. (آبمیوه را می‌فشارد.)
schieben هل دادن stoßen
  • schieben: عمومی برای هل دادن.
    مثال: Ich schiebe den Wagen. (گاری را هل می‌دهم.)
  • stoßen: فشار محکم/ناگهانی.
    مثال: Er stößt die Tür auf. (در را با فشار باز می‌کند.)
halten نگه داشتن festhalten
  • halten: عمومی برای نگه‌داری.
    مثال: Halte die Tür! (در را نگه دار!)
  • festhalten: محکم نگه داشتن.
    مثال: Er hält das Seil fest. (طناب را محکم نگه می‌دارد.)
lösen حل کردن aufklären
  • lösen: عمومی برای حل مسئله.
    مثال: Ich löse das Rätsel. (معما را حل می‌کنم.)
  • aufklären: روشن کردن/رسمی.
    مثال: Er klärt den Fall auf. (پرونده را روشن می‌کند.)
ändern تغییر دادن verändern
  • ändern: تغییر کوچک.
    مثال: Ich ändere meinen Plan. (نقشه‌ام را تغییر می‌دهم.)
  • verändern: تغییر عمیق.
    مثال: Er verändert sein Leben. (زندگیش را تغییر می‌دهد.)
bauen ساختن errichten
  • bauen: عمومی برای ساخت.
    مثال: Sie bauen ein Haus. (خانه می‌سازند.)
  • errichten: رسمی، بناهای بزرگ.
    مثال: Er errichtet ein Denkmal. (یادبود می‌سازد.)
zerstören تخریب کردن kaputtmachen
  • zerstören: تخریب کلی/رسمی.
    مثال: Das Feuer zerstört alles. (آتش همه‌چیز را تخریب می‌کند.)
  • kaputtmachen: غیررسمی، خراب کردن.
    مثال: Er macht das Spielzeug kaputt. (اسباب‌بازی را خراب می‌کند.)
gewinnen برنده شدن siegen
  • gewinnen: عمومی برای بردن.
    مثال: Er gewinnt das Spiel. (بازی را می‌برد.)
  • siegen: رسمی، پیروزی در رقابت.
    مثال: Das Team siegt im Finale. (تیم در فینال پیروز می‌شود.)
verlieren باختن unterliegen
  • verlieren: عمومی، باخت/گم کردن.
    مثال: Ich verliere mein Geld. (پولم را گم می‌کنم.)
  • unterliegen: رسمی، شکست در رقابت.
    مثال: Er unterliegen im Wettbewerb. (در مسابقه شکست می‌خورد.)
bezahlen پرداخت کردن zahlen
  • bezahlen: عمومی برای پرداخت کامل.
    مثال: Ich bezahle die Rechnung. (صورت‌حساب را پرداخت می‌کنم.)
  • zahlen: غیررسمی، پرداخت پول نقد.
    مثال: Er zahlt in bar. (نقدی پرداخت می‌کند.)
verkaufen فروختن veräußern
  • verkaufen: عمومی برای فروش.
    مثال: Er verkauft sein Auto. (ماشینش را می‌فروشد.)
  • veräußern: رسمی، فروش دارایی‌های بزرگ.
    مثال: Sie veräußert ihr Grundstück. (زمینش را می‌فروشد.)
mieten اجاره کردن anmieten
  • mieten: عمومی برای اجاره.
    مثال: Ich miete eine Wohnung. (آپارتمان اجاره می‌کنم.)
  • anmieten: رسمی، اجاره موقت.
    مثال: Er mietet ein Auto an. (ماشین اجاره می‌کند.)
leihen قرض دادن/گرفتن borgen
  • leihen: عمومی برای قرض.
    مثال: Ich leihe dir mein Buch. (کتابم را به تو قرض می‌دهم.)
  • borgen: غیررسمی، قرض گرفتن.
    مثال: Kann ich mir Geld borgen? (می‌توانم پول قرض بگیرم؟)
teilen تقسیم کردن aufteilen
  • teilen: عمومی برای تقسیم.
    مثال: Wir teilen den Kuchen. (کیک را تقسیم می‌کنیم.)
  • aufteilen: تقسیم دقیق/رسمی.
    مثال: Sie teilen das Erbe auf. (ارث را تقسیم می‌کنند.)
sammeln جمع‌آوری کردن ansammeln
  • sammeln: عمومی برای جمع‌آوری.
    مثال: Er sammelt Briefmarken. (تمبر جمع می‌کند.)
  • ansammeln: تجمع تدریجی.
    مثال: Staub sammelt sich an. (گردوغبار جمع می‌شود.)
ordnen مرتب کردن sortieren
  • ordnen: عمومی برای نظم دادن.
    مثال: Ich ordne die Bücher. (کتاب‌ها را مرتب می‌کنم.)
  • sortieren: دسته‌بندی دقیق.
    مثال: Er sortiert die Dokumente. (اسناد را دسته‌بندی می‌کند.)
reinigen تمیز کردن putzen
  • reinigen: عمومی/رسمی برای تمیز کردن.
    مثال: Ich reinige den Boden. (کف را تمیز می‌کنم.)
  • putzen: غیررسمی، نظافت روزمره.
    مثال: Sie putzt die Fenster. (پنجره‌ها را تمیز می‌کند.)
schneiden بریدن schlitzen
  • schneiden: عمومی برای برش.
    مثال: Ich schneide das Brot. (نان را می‌برم.)
  • schlitzen: برش باریک/خاص.
    مثال: Er schlitz das Papier. (کاغذ را شکاف می‌دهد.)
kleben چسباندن leimen
  • kleben: عمومی برای چسباندن.
    مثال: Ich klebe das Poster. (پوستر را می‌چسبانم.)
  • leimen: چسباندن با چسب قوی.
    مثال: Er leimt das Holz. (چوب را می‌چسباند.)
basteln کاردستی درست کردن werkeln
  • basteln: عمومی برای کاردستی.
    مثال: Die Kinder basteln ein Haus. (بچه‌ها خانه کاردستی می‌سازند.)
  • werkeln: غیررسمی، کار دستی کوچک.
    مثال: Er werkelt im Garten. (در باغ کار می‌کند.)
reparieren تعمیر کردن instandsetzen
  • reparieren: عمومی برای تعمیر.
    مثال: Ich repariere das Fahrrad. (دوچرخه را تعمیر می‌کنم.)
  • instandsetzen: رسمی، بازسازی کامل.
    مثال: Er setzt das Auto instand. (ماشین را بازسازی می‌کند.)
ausprobieren آزمایش کردن testen
  • ausprobieren: عمومی برای امتحان کردن.
    مثال: Ich probiere die Schuhe aus. (کفش‌ها را امتحان می‌کنم.)
  • testen: رسمی، تست فنی.
    مثال: Er testet die Maschine. (ماشین را تست می‌کند.)
planen برنامه‌ریزی کردن vorbereiten
  • planen: عمومی برای برنامه‌ریزی.
    مثال: Wir planen eine Reise. (سفری برنامه‌ریزی می‌کنیم.)
  • vorbereiten: آماده‌سازی مقدماتی.
    مثال: Ich bereite das Meeting vor. (جلسه را آماده می‌کنم.)
organisieren سازمان‌دهی کردن arrangieren
  • organisieren: عمومی برای سازمان‌دهی.
    مثال: Er organisiert eine Party. (مهمانی برگزار می‌کند.)
  • arrangieren: تنظیم خاص/هنری.
    مثال: Sie arrangiert die Blumen. (گل‌ها را تنظیم می‌کند.)
feiern جشن گرفتن begehen
  • feiern: عمومی برای جشن.
    مثال: Wir feiern den Geburtstag. (تولد را جشن می‌گیریم.)
  • begehen: رسمی، مراسم خاص.
    مثال: Er begeht das Jubiläum. (سالگرد را برگزار می‌کند.)
lösen حل کردن beseitigen
  • lösen: حل مسئله/مشکل.
    مثال: Ich löse das Problem. (مشکل را حل می‌کنم.)
  • beseitigen: رفع مانع/مشکل.
    مثال: Er beseitigt den Schaden. (خسارت را برطرف می‌کند.)
entscheiden تصمیم گرفتن bestimmen
  • entscheiden: عمومی برای تصمیم.
    مثال: Wir entscheiden uns für Berlin. (برای برلین تصمیم می‌گیریم.)
  • bestimmen: تعیین/انتخاب دقیق.
    مثال: Er bestimmt die Regeln. (قوانین را تعیین می‌کند.)
aufwachen بیدار شدن erwachen
  • aufwachen: عمومی، بیدار شدن از خواب.
    مثال: Ich wache um 7 auf. (ساعت ۷ بیدار می‌شوم.)
  • erwachen: شاعرانه، بیداری معنوی/فیزیکی.
    مثال: Er erwacht aus einem Traum. (از خواب بیدار می‌شود.)
einschlafen به خواب رفتن entschlummern
  • einschlafen: عمومی، به خواب رفتن.
    مثال: Ich schlafe schnell ein. (زود به خواب می‌روم.)
  • entschlummern: شاعرانه، خواب آرام.
    مثال: Er entschlummert friedlich. (آرام به خواب می‌رود.)
träumen خواب دیدن fantasieren
  • träumen: عمومی، خواب دیدن در خواب.
    مثال: Ich träume von Reisen. (خواب سفر می‌بینم.)
  • fantasieren: خیال‌پردازی بیداری.
    مثال: Er fantasiert über die Zukunft. (درباره آینده خیال‌پردازی می‌کند.)
vertrauen اعتماد کردن zutrauen
  • vertrauen: عمومی، اعتماد عاطفی/عملی.
    مثال: Ich vertraue dir. (به تو اعتماد دارم.)
  • zutrauen: باور به توانایی.
    مثال: Ich traue ihm das zu. (باور دارم که او می‌تواند.)
hoffen امیدوار بودن erhoffen
  • hoffen: عمومی، داشتن امید.
    مثال: Ich hoffe auf gutes Wetter. (امیدوارم هوا خوب باشد.)
  • erhoffen: رسمی، انتظار مثبت.
    مثال: Er erhofft sich einen Erfolg. (امیدوار موفقیت است.)

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *